آزادی نیازی است فطری که یکی از ویژگی های آشکار و برجسته انسان محسوب می گردد؛ چون او موجودی است که آزاد آفریده شده است. انعکاس این ویژگی مهم انسانی در ادبیات دری از دیرباز سابقه داشته و آثار آن را از ابتدای شکل گرفتن این ادبیات به شکل های گوناگون در آثار بازمانده می توان مشاهده کرد.

با بررسی آثار ادبی به جای مانده از قدیم تاکنون به این نتیجه میرسیم که آزادی به صورت مشخص با سه مفهوم کاملاً متمایز در ادبیات ما بازتاب یافته است:

اولین مفهوم همان است که بیشتر در نزد شاعران متقدم، نظیر: ناصرخسرو و مسعودسعد کاربرد داشته است و آن آزادی و رهایی از زندانها و حصارهایی است که انسانهای آزاده به علل گوناگون در آن گرفتار می شوند. در این مقام شاعرانی، مانند: مسعود سعد و خاقانی    به عنوان سرودگران زندان یاد شده اند .

مسعود سعد، از بند گران زندان و پوسیدن استخوان هایش در آن اینگونه شکوه و شکایت سر میدهد:

بر کار به جز زيان نمانده ست مرا

درتن گويی که جان نمانده ست مرا

بنديست گران که جان نمانده ست مرا

از پای جز استخوان نمانده ست مرا

دومین مفهوم، مفهومی است که در متون عرفانی به عنوان یک مضمون عالی معنوی با آن مواجه هستیم و آن آزادی از تعلقات و محدودیت های مادی زندان گونه ای است که روح آدمی را به بند می کشد و او را از رسیدن به مراحل والای تکامل باز می دارد. آنچنان که مولانا جلال الدین محمد بلخی می گوید:

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

در مرتبه سوم، آزادی مفهومی است که در ادبیات کهن ما سابقه ندارد و درحقیقت، معنایی است امروزی که در دوره های معاصر و از زمان مشروطیت، در ادبیات ما راه یافته و کسانی، چون محمود طرزی، عبدالهادی داوی، ابراهیم صفا، انور بسمل و عبدالعلی مستغنی در این باب داد سخن داده اند.

عبدالهادی داوی مرد مبارز و شاعر آزادیخواه کشور مفهوم آزادی و آزادگی را در ابیاتی اینگونه بیان میدارد:

اگر کام تو در کام نهنگ است

وگر در زیر دندان پلنگ است

بر آور دست و بر زن آستین را

که ناکامی برای مرد ننگ است