بازتاب واژه زمستان در شعر دری

واژه زمستان در شعر دری نه ‌تنها به‌ عنوان یک فصل طبیعی، بلکه به‌ عنوان یک نماد با معانی گوناگون و پیچیده به ‌کار رفته است. شاعران زبان دری با بهره ‌گیری از زمستان، احساسات انسانی و مفاهیم فلسفی و اجتماعی متعددی را به تصویر کشیده‌ اند. این واژه میتواند نمادی از سردی، سختی، پایان و حتی زمینه ‌ای برای امید به بهار باشد.

زمستان اغلب در شعر دری نمادی از سختی ‌ها و رنج‌ های زندگی است. سرمای زمستانی نشان ‌دهنده شرایط دشوار و بی ‌رحم جهان بیرونی یا وضعیت درونی انسان است.

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی می گوید:

دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان؟

مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان

دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم

از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان

در این ابیات، سعدی به سادگی و بی ‌پیرایگی زمستان اشاره نموده و از آن به‌ عنوان فصلی یاد می ‌کند که برخلاف دیگر فصل‌ ها، ریا و فریبندگی ندارد. این ویژگی در تقابل با جلوه‌ های پرزرق ‌و برق فصل ‌های دیگر مانند بهار و پاییز قرار می‌ گیرد.

در برخی اشعار نماد پایان عمر و نزدیکی به مرگ است. شاعران بزرگ زبان دری همچون حافظ، سعدی، مولانا و برخی دیگر گاه با اشاره به زمستان، گذر زمان و پیری را یادآور می شوند. سرمای زمستانی استعاره‌ای از پایان زندگی و کاهش شور و شوق جوانی است. این استفاده به دلیل ویژگی های ذاتی این فصل است که با سکون، سردی و پایان چرخه طبیعت همراه است.

در بسیاری از اشعار، زمستان پیش ‌زمینه‌ای برای بهار و نماد امید و نوید تغییر است. این نگاه در ادبیات عرفانی دری پررنگ است؛ جایی که زمستان به‌ عنوان مرحله‌ای از سختی و تزکیه نفس تلقی می‌ شود و بهار نماد شکوفایی و وصال است.

خواجوی کرمانی میگوید:

تا چند بینوا به زمستان توان نشست

بوی بهار باز به مرغ چمن رسان

سنایی غزنوی بیت زیبایی در رابطه به زمستان دارد:

گر ز چرخ آسمان آمد زمستانی چنین

بنگر از چرخ زمین اندر زمستان نوبهار

سنایی غزنوی در این بیت زیبا با کاربرد واژه زمستان به تضاد میان ظاهر وباطن اشاره نموده و میگوید که اگر زمستان سخت و سرد از آسمان بر زمین فرود آمده است، با نگاه به زمین و جهان پیرامون میتوان دید که در دل همین زمستان، بهاری نو و زیبا در حال شکفتن است. مولانا جلال الدین محمد بلخی در مثنوی معنوی بارها به این تحول اشاره نموده و زمستان را مقدمه ‌ای برای رویش و تعالی خوانده است. مولانا زمستان را مانند دزدی میداند که گیاهان و درختان، برگ و بر خود را از او پنهان می کند و بعد وقتی بهار می ‌آید، طبیعت آسوده ‌خاطر، سرسبزی و فرخندگی ‌اش را آشكار می ‌سازد.

خبرت هست ز دزدی دی دیوانه

شحنه عدل بهار آمد و او پنهان شد

شاه نعمت الله ولی زمستان را در بیتی چنین توصیف نموده است:

بی زمستانِ سرد و آتش و دود

لذتی از بهار نتوان یافت

شاعر در این بیت به رابطه تضادها در طبیعت و زندگی انسان اشاره دارد، یعنی اینکه بدون تجربه سختی زمستان نمی توان از زیبایی بهار لذت برد.

در ادبیات طبیعت ‌گرای زبان دری، زمستان با ویژگی‌های زیبای طبیعی خود، از قبیل برف، باران و سکوت، توصیف می‌ شود. شاعران زمستان را فرصتی برای تأمل در زندگی و طبیعت دانسته و به خلق تصاویری می پردازند که گاه آرامش ‌بخش و گاه تفکرانگیز است.

واژه زمستان در شعر دری با معانی گوناگونی همراه است که از توصیف طبیعت تامفاهیم استعاری و اجتماعی را در برمی ‌گیرد. این واژه، در کنار سایر مفاهیم فصول، نقش پررنگی در بازتاب احساسات انسانی، اندیشه ‌های فلسفی و شرایط اجتماعی داشته است.

شورچای نوشیدنی خاص مردم بدخشان                                       

شورچای یک نوع نوشیدنی خاص مردم بدخشان است که با کمترین امکانات آماده شده ودارای ارزش دارویی میباشد. پیشینه تاریخی آن خیلی روشن نیست، ولی سالیان متمادی است که از آن به عنوان صبحانه استفاده می شود. شورچای در بین بدخشانی‌ های بیرون از مرز بدخشان وحتی در خارج از کشور نیز استفاده می ‌شود.

در ترکیب شورچای مواد مفید بسیاری وجود دارد که به صحت انسان ها فایده زیاد دارد. نظر به تحقیقات دانشمندان شورچای برای صحت انسان ها خیلی مفید است. نوشیدن شورچای باعث کاهش چاقی و کم شدن کلسترول خون در بدن می شود.

هرچند شورچای، دربرخی مناطق شمال کشور از جایگاه ویژه یی برخوردار بوده و از گذشته های خیلی دور درمیان مردم بدخشان یعنی خاستگاه آن، این نوشیدنی به فرهنگ تبدیل گردیده است.

طرز تهیه شورچای قسمی است که نخست مقداری آب را در یک ظرف انداخته روی آتش قرار میدهند، درموقع جوشیدنِ آب مقداری چای سیاه به آن اضافه نموده و می گذارند تا خوب بجوشد. زمانیکه رنگ چای تیره شد، مقداری نمک و شیر به آن اضافه می نمایند.

در شورچای نمک به عوض شکر استفاده می شود و به همین علت آن را شورچای می گویند. بعضاً در شورچای از چهارمغز کوبیده در هاون نیز استفاده می‌ شود که بعضی ‌ها آن را به نام چهارمغز چای نیز یاد می‌ کنند. کسانی ‌که وضعیت اقتصادی شان نسبتاً بهتر است به شورچای قیماق را نیز اضافه نموده و با نان خشک گندم، کلچه بریانک و کلچه شور ورقی که خیلی مشهور است یکجا صرف می‌ نمایند.

شورچای در یک چایجوش مسی تهیه و مورد استفاده قرار می ‌گیرد. یکی از خوبی ‌های چایجوش مسی این‌ است که ظرفیت و گنجایش بیشتر را دارا بوده و در ضمن بسیار قوی و دارای مقاومت بیشتر است.

هرچند شورچای غذای صبحانه است، ولی اکثراً در عروسی ها و نامزدی ‌ها نیز برای مهمانان تهیه و پیشکش می گردد.

شورچای یک غذای نازل و ارزان است و امروزه استفاده از آن بیشتر به یک عرف تبدیل شده و گفته می شود که بدخشانی‌ ها بدون هر چیز می ‌توانند زند‌گی کنند ولی بدون شورچای نه.

شورچای اصل همان شیرچای است که نیاکان ما آن را با نمک می ‌خورده ‌اند. چنانچه در تاریخ بیهقی آمده است:

و خواجه شیرچای چنانه شُور کرده بودی، که مَلِک روی بر هم تافتی و ناسزا گفتی.

فردوسی بزرگ در خوان سوم رستم می ‌گوید:

نباشد اگر شور شیرچای ‌تان

نخیزد دگر بانگ از نای تان

و مولانا جلال الدین محمد بلخی در بیتی چنین می گوید:

یا بده شیرچای یا بس کن کلام

چون سخن کوتاه باید، وسلام!

چراغی در برف ( داستان کوتاه)

زمستانی سرد و طاقت ‌فرسا دهکده‌ای کوچک را در بر گرفته بود. برف سنگینی که هفته‌ها بی‌ وقفه می ‌بارید، زمین و سقف خانه‌ ها را یکدست سفید کرده بود. در یکی از خانه ‌های کوچک و قدیمی دهکده، پیرزن سالخورده ای تنها زندگی می ‌کرد. او که سال‌ها پیش همسر و فرزندانش را از دست داده بود، روزهایش را در سکوت و تنهایی سپری می ‌کرد. تنها همدم او، چراغ تیلی کوچکی بود که شب ‌ها، خانه سردش را روشن و کمی گرم می‌ کرد.

یک شب سرد زمستانی، پیرزن متوجه شد که تیل چراغش تمام شده است. باد سرد از پنجره ‌های چوبی به درون خانه می ‌خزید و سرما استخوان ‌هایش را می ‌سوزاند. او به خود پیچید و با صدای ضعیفی زیر لب گفت:

"فقط یک شب دیگر... اگر این شب را تاب بیاورم، شاید صبح بشود."

در همان دهکده، پسر خورد سالی به نام "احمد" زندگی می ‌کرد. او همراه با مادرش، که پس از مرگ پدر سرپرستی خانواده را به دوش کشیده بود، زندگی می ‌کردند. احمد همیشه نگران پیرزن بود. مادر بزرگش به او گفته بود که پیرزن روزهای سختی را پشت سر گذاشته و اکنون هیچ ‌کس را ندارد.

آن شب، احمد درخانه ‌شان کنار بخاری نشسته بود. مادرش در حال دوختن لباس‌های کهنه بود و باد سرد از بیرون زوزه می ‌کشید. احمد از پنجره به خانه پیرزن که هیچ نوری از آن دیده نمی ‌شد، نگاه کرد و دلش گرفت.

و به مادرش گفت: چرا خانه پیرزن خاموش است؟ او همیشه چراغ کوچکش را روشن می ‌کرد.

مادرش آهی کشیده گفت:

شاید تیل چراغش تمام شده باشد. کسی هم نیست که برایش ببرد.

احمد بی ‌درنگ برخاست و بوتل کوچک تیل را برداشت و آن را پر کرد. با شالی که مادرش دور گردنش پیچید، به سوی خانه پیرزن رفت.

برف تا زانویش میرسید، اما احمد با شجاعت قدم برمی ‌داشت. وقتی به خانه پیرزن رسید، چند ضربه آرام به دروازه زد. پیرزن از داخل صدا زد:

کیست؟

احمد گفت:

منم، احمد. برایت تیل آورده‌ ام.

دروازه باز شد و چهره خسته پیرزن با لبخندی ضعیف روشن شد. احمد وارد شد و چراغ را پر کرد. وقتی چراغ روشن شد، گرمای ملایمی در اتاق پیچید. پیرزن به احمد نگاه کرد و با صدایی آرام گفت:

تو برای من تیل آوردی، اما نمی ‌دانی که با این کار، قلبم را هم گرم کردی.

آن شب، احمد در کنار پیرزن نشست و برایش از مدرسه، بازی ‌هایش و آرزوهایش گفت. پیرزن، که مدتی بود صدای کسی را نشنیده بود، با لبخند به او گوش می‌ داد.

از آن پس، احمد هر روز به کلبه پیرزن سر می ‌زد و برایش تیل و نان می ‌آورد. در آن زمستان سخت، چراغ خانه پیرزن دیگر هیچگاه خاموش نشد، چرا که احمد هر روز با مهربانی‌اش آن را روشن نگه میداشت.