چراغی در برف ( داستان کوتاه)

زمستانی سرد و طاقت فرسا دهکدهای کوچک را در بر گرفته بود. برف سنگینی که هفتهها بی وقفه می بارید، زمین و سقف خانه ها را یکدست سفید کرده بود. در یکی از خانه های کوچک و قدیمی دهکده، پیرزن سالخورده ای تنها زندگی می کرد. او که سالها پیش همسر و فرزندانش را از دست داده بود، روزهایش را در سکوت و تنهایی سپری می کرد. تنها همدم او، چراغ تیلی کوچکی بود که شب ها، خانه سردش را روشن و کمی گرم می کرد.
یک شب سرد زمستانی، پیرزن متوجه شد که تیل چراغش تمام شده است. باد سرد از پنجره های چوبی به درون خانه می خزید و سرما استخوان هایش را می سوزاند. او به خود پیچید و با صدای ضعیفی زیر لب گفت:
"فقط یک شب دیگر... اگر این شب را تاب بیاورم، شاید صبح بشود."
در همان دهکده، پسر خورد سالی به نام "احمد" زندگی می کرد. او همراه با مادرش، که پس از مرگ پدر سرپرستی خانواده را به دوش کشیده بود، زندگی می کردند. احمد همیشه نگران پیرزن بود. مادر بزرگش به او گفته بود که پیرزن روزهای سختی را پشت سر گذاشته و اکنون هیچ کس را ندارد.
آن شب، احمد درخانه شان کنار بخاری نشسته بود. مادرش در حال دوختن لباسهای کهنه بود و باد سرد از بیرون زوزه می کشید. احمد از پنجره به خانه پیرزن که هیچ نوری از آن دیده نمی شد، نگاه کرد و دلش گرفت.
و به مادرش گفت: چرا خانه پیرزن خاموش است؟ او همیشه چراغ کوچکش را روشن می کرد.
مادرش آهی کشیده گفت:
شاید تیل چراغش تمام شده باشد. کسی هم نیست که برایش ببرد.
احمد بی درنگ برخاست و بوتل کوچک تیل را برداشت و آن را پر کرد. با شالی که مادرش دور گردنش پیچید، به سوی خانه پیرزن رفت.
برف تا زانویش میرسید، اما احمد با شجاعت قدم برمی داشت. وقتی به خانه پیرزن رسید، چند ضربه آرام به دروازه زد. پیرزن از داخل صدا زد:
کیست؟
احمد گفت:
منم، احمد. برایت تیل آورده ام.
دروازه باز شد و چهره خسته پیرزن با لبخندی ضعیف روشن شد. احمد وارد شد و چراغ را پر کرد. وقتی چراغ روشن شد، گرمای ملایمی در اتاق پیچید. پیرزن به احمد نگاه کرد و با صدایی آرام گفت:
تو برای من تیل آوردی، اما نمی دانی که با این کار، قلبم را هم گرم کردی.
آن شب، احمد در کنار پیرزن نشست و برایش از مدرسه، بازی هایش و آرزوهایش گفت. پیرزن، که مدتی بود صدای کسی را نشنیده بود، با لبخند به او گوش می داد.
از آن پس، احمد هر روز به کلبه پیرزن سر می زد و برایش تیل و نان می آورد. در آن زمستان سخت، چراغ خانه پیرزن دیگر هیچگاه خاموش نشد، چرا که احمد هر روز با مهربانیاش آن را روشن نگه میداشت.