تنهایی

اواسط زمستان بود. برف سنگین روی درختها نشسته بود و هوا سردتر از همیشه به نظر می رسید. در یک روستای کوچک، کنار جادهای که به هیچ جا نمی رسید، خانهای قدیمی و تنها قرار داشت. چراغ های آن خانه همیشه در شب ها روشن بودند، به ویژه در شب های سرد زمستان.
مردی به نام نادر، که سال ها تنها زندگی می کرد، در آن خانه زندگی می کرد. او اغلب در حیاط خانهاش با برف بازی می کرد یا با چای داغ در کنار بخاری می نشست و به یاد روزهای گذشته فکر می کرد. اما امسال، چیزی در دلش می گفت که باید تغییراتی در زندگیاش ایجاد کند.
یک روز، وقتی برف ها سنگین تر از همیشه می بارید، در خانهاش را زدند. نادر با تعجب در را باز کرد. جلوی در، پسر کوچکی با چشمان میشی سرخ شده از سرمای زمستان ایستاده بود.
پسرک گفت آقا، من و پسر کاکایم گم شدهایم. برف راه خانه ما را پوشانیده است. می شود شب را پیش شما بمانیم؟
نادر کمی فکر کرد و سپس در را بازتر کرد. او هرگز دوست نداشت در خانهاش را به روی کسی باز کند، اما این بار چیزی متفاوت بود. شاید این، همان تغییر مورد نظرش بود.
آن شب، در کنار بخاری، چای داغ نوشیدند و نادر برای آنها از روزهای گذشتهاش گفت. از روزهایی که شادی ها و غم ها را با کسانی که دوستشان داشت، تقسیم می کرد. آن شب، نادر متوجه شد که تنها بودن، هیچ وقت واقعی ترین انتخاب نبود. وجود دیگران در کنار تو می تواند گرمایی بیشتر از بخاری به خانه بیاورد.