اصطلاح دست بی نمک در فرهنگ مردم

اصطلاح دست بی نمک در مواردی به کار میرود که انسان هر چه به دیگران خوبی کند مردم از آن نتیجه برعکس بگیرند.
یا به سخن دیگر، به کسی می گویند که آدم دلسوزی است و محبتش را به همه ارزانی می دارد اما بجای آنکه پاسخ محبت هایش را با خوبی بدهند، یا به او بی توجهی می کنند یا پاسخ بدی به آن می دهند.
نمک یک مثال است. وقتی کسی به دیگران خوبی می کند اما دیگران انتظار انجام کار خاص دیگری هم از او دارند که در این اصطلاح یا ضرب المثل از آن به عنوان دست بی نمک یاد شده است، یعنی هر چه قدر هم به آنها خوبی کند ولی آن نمکی که جزو توقع افراد بود را نداشته باشد انگار کاری انجام نداده است.
نمک در گذشته جایگاه ویژه ای داشت است. نمک برای بدن انسان لازم است و نمی توان به تاثیر مثبت عناصری که در آن وجود دارد بی توجه بود. اما اینکه ریشه این ضرب المثل با این چیزی که گفتیم شباهت دارد این است: گفته اند که در گذشته مسافرانی که از شهرهای شان برای مهمانی یا هرکار دیگری به شهر دیگری مسافرت می کردند، نمکِ شهر خود را نیز به همراه خود برای میزبان می بردند.
علتش می تواند فایده نمک هر شهری باشد یا هر فایده ای که خودشان مد نظر داشتند. اما وقتی مسافری از شهرش نمک نمی برد می گفتند دست او نمک ندارد حتی اگر چیز دیگری هم با خودش برده بود. در واقع این نمک را به عنوان نماد خوب می دانستند. و نمک در دست نداشتن گویا کار خوبی نبود!
به هرحال این اصطلاح چه صحت داشته باشد چه نه، به عنوان ضرب المثلی در میان مردم ما استفاده می شود و موارد کاربرد گسترده دارد.
اصطلاح دست بی نمک در شعر و ادب زبان دری نیز انعکاس گسترده داشته و شاعران فراوانی در اشعار و سروده های شان این موضوع را بازتاب داده اند که اینک نمونه های از آن را پیشکش شما ابدوستان میداریم.
باباطاهر عریان شاعر و عارف معروف قرن پنجم هجری در دوبیتی زیبایی اینگونه به دست بی نمک اشاره می نماید:
ببندم شال و می پوشم قدک را
بنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریا ها سراسر
بشویم هر دو دست بی نمک را
ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل اصطلاح دست بی نمک را در بیتی اینگونه وصف می نماید:
سحرخندیست از عصیان من گرد ندامت را
به قدر سودن دستم نمک دارد پشیمانی
کاربرد این اصطلاح را در بیتی از معینی کرمانشاهی چنین بازتاب یافته است:
ای دست بی نمک که به گردن ببینمت
بشکسته باش و عقده گشای کسی مشو
بد اقبالی و بخت بد یکی از موضوعاتی است که شاعر، آن را به دست بی نمک خود نسبت داده و اینگونه شکوه سرمیدهد.
من از مردم ندارم شکوه ای در ظلمت هستی
ز اقبال خودم نالم که دست بی نمک دارم
شاعر دیگری هم با بیان همین موضوع به بد اقبالی خود اشاره نموده می گوید:
زدست کهنه نامردان دلی زخم از نمک دارم
به خنجر می توان کشتش ولی حق نمک دارم
نمکدانم تهی گشت وکبابم بی نمک مانده
من از اقبال می نالم که دستی بی نمک دارم